مینویسم از اشک خیس کاغذ از دل سیاه قلم در درست
مینویسم از درون دیوار مینویسم همچو آواره ای همیشه بیدار
مینویسم از زخم سفید دل از سیاهی درون دل
مینوسم که شاید ننویسم مینوسم که ناله در آید آه
دل خسته دل ناتوان فکر مخشوش و درد عیان . غم چیره .چهره نا شاد . تکرار حرفم .من خسته از خود تنها .تنها .تنها . در تاریکی شب مینویسم که چرا همه آدم رو تنها میزارن جز غم

نوشته شده توسط سعید در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 3:49 موضوع | لینک ثابت
با سینه ای گشاده و باقلبی پاره مینویسم
با درد دل با درد قلب
با سوز جگر
با تپش قلبی خسته و پاره که هر دم با درد است مینویسم
که دگر مرا توان زیستن نیست
با هر ضربان درد سراغ می آید نزدیک میشود
میگوید که تو هنوز تنهایی . تو هنوز حیرانی .توهنوز و تو هنوز
من که دیگر من نیستم ای دل .
دل من میکشد درد در دم با هر تپشش یا نفسی از دم
درد و آه همراه شدند میکشند رس سعید تنها هر دم
نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ساعت 2:24 موضوع | لینک ثابت
من آن سم زهراگین که در پیشم بود به آهی سر کشیدم و داد از بود
راه غلط را برگزیدم ای دوست فانوس را گم کرده ام ای دوست
حال پریشان و پشیمان زکرده خویش میزنم اس ام اس ولی کو پاسخ یار خویش
نوشته شده توسط سعید در جمعه دوازدهم تیر 1388 ساعت 2:19 موضوع | لینک ثابت
سیل اشک از دیده روان است و از درون صدا میزد تنها یم تا به کی اخر تحمل کردن . آخر خدا چرا دل من پریشان است . دیگر چشمانم تحمل ندارند . دیگر نمی توان ایستادن . در پس چهرهی شادم غمگینم .تنها دیگه حالم ازین لغت به هم میاد . دستان به لرزه افتادن نفس به شماره . دست بر دیوار تنهایی سر بر دست گریه بی اختیار . کمک از جانب که پس میرسد . شعله سوزانندهی قلب من کی خاموش میشود . آه که سعید سوختن برای توست .شمع میسوزد ک.چک میشود تمام میشود ولی تو میسوزی و بزرگ میشوی تاول سوزش بیشتر . مگر من چه کردم که غم در دلم نهفته .چرا هیچ کس نمی فهمد .چرا حالم به این گونه زار است . تنها تنهای تنها بی تو خسته از تکرار اسم تو .درس و دانشگاه هم نتوانست گره از کارم بگشاید . نمیدانم دیگر هیچ چیز را . دستانم دراز است تا کسی مرا از این باتلاق غم نجات دهد . ولی کسی از سوی دل من عبور نمیکند .نمیدانم چارهی بیچارگی من چیست . دوستان همه حال خوب را میخواهند گویی دل غمگینی جرم است. دل من دگر
خستع دلم نیست کسی برای من
آه شدم نیست نفسی بربی من
دست بر چهره زنم
نیست کسی مرحم من
خاک شدم
نم زده غم بر دل من آه شدم
گل شدم . خشک شدم .باد ببرد غبار من
سوختم و خاکستری بر جا نماند
فقط برجا ماند دل با غم من
دیوانه ام که در تیمارستان
بر سر تخت بسته شدم
سرم درد گرفت دگر نتوان نوشتن .نتوان گفتن .فقط گریستن
نوشته شده توسط سعید در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 2:14 موضوع | لینک ثابت
دوباره دل هوای یار کرد باز غم هجرانش پریشانم کرد
وای که دل غمگین است سوگند که هجران دیوانه ام کرد
در دلم هست رازها اندوها بیچاره دلم که رسوایم کرد
دل یا عقل کدام راست گوبودند کدام یک ازدو تنهایم کرد
باز هم درد دل گویم بازهم همی تنهایم .باز اشک ریزانم باز تنهای تنهایم .باز رسوای بازارم باز نالانم باز باز زد به گوشم غم تنهایی دوباره سرودم شعر رسوایی .دل شده اواره دلشده اشفته میگوید شدی اکنون دیوانه دیوانه دیوانه .

نوشته شده توسط سعید در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 2:56 موضوع | لینک ثابت
چیزی به اسم عید هم تموم شد . سیزده هم بدبختیش من و گرفت . دو باره همه چیز شروع شد . روز از نو روزی از نو . تنها فرقی که امسال به سال قبل کرده اینه که تو تاریخ به جای ۷ باید نوشت هشت .۸۷ یا ۸۸ چه فرقی میکنه . از شنبه دوباره کلاسا ی دانشگاه شروع میشه دوباره سر کله زدن با استادایی که الکی استادن . بگذریم . خیلی دوست دارم یه خبری بدم بهتون .من سرطان خون دارم . ادامهی مطلب رو حتما بخونید
نوشته شده توسط سعید در جمعه چهاردهم فروردین 1388 ساعت 1:58 موضوع | لینک ثابت
دلم تنها دل بی کس دلم آواره و بی عشق
به کنج خانه افتاده فراموشش شده من را؟
دلم تنها دلم تنها خدایا میبینی من را
شدم تنها شدم خسته سعید دیوانه ی شهره
میدونی دگه کارم از کار گذشته شاید هیچ کس باور نشه . ولی من ۴ روزه نخابیدم . از نوشتن خسته شدم هروز دو صفحه از سالنامم که رو جلدش نوشته غم کده پر میکنم .قلمم تو دستم گریه میکنه .گونه های کاغذ خیس میشه . بهار فصل نو شدنه .فصل شادی .سفیدی . ولی من دوست ندارم .
کاش در پرده ی اسرار دل ما بود محرم اسرار
کاش بدیم همه یکرنگ دل همانند آسمان تک رنگ
نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت
چی بگم که تکراری نباشه میخوای دلم غمگین نباشه
تا حالا سوزن تو دستون رفته . تا حالا پاتون رو تخته میخ دار گذاشتی . تا حالا شیشه دست شما رو بریده . تاحالا نیش زنبور رو تجربه کردید . اینا در مقابل قلب چاک چاک سعید هیچی نیست . داغونم . پشیمونم .میخوام ...
ازین به بعد سایلنتم. دیگه عاشق نمیشم .خشک سرد .بی روح .
وقتی قلم رو دسم میگیرم حالم بد میشه . عاشق بودن خیلی مسخرست . تنهایی خدم رو ترجیح میدم از غم و دل غمگین بیشتر خوشم میاد وتا دل له شده ی عشق . البته راه رو اشتباه رفتم . اون راهی که به فرشته ختم میشد نرفتم . راستش دلم سوخت واسش و که حروم دله زخمی و بیماره من بشه . بعدا بفهمه شاید. 
نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 2:44 موضوع | لینک ثابت
خشک شده خون در رگه من زرد شد مزرعه سبز من
عشق اول شوراند دل من گر گرفت و آتش زد تن من
گردن باریک تر ز مو همه وقت پاره شد بند دام عشق من

احساس و دل و فکر و مغز همه به هم ربط دارن . جالب مطلب اینه که من احساس دل فکر مغزم خراب شده
هیچیم کار نمیکنه . عوضه همه اینها غم تو دلم زیاده هیچ کسم نمیدونه.تو هم نمیدونی . با خوندنم نمی تونی بدونی.
نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 ساعت 1:6 موضوع | لینک ثابت
مدتی بود در این خانه کس نبود غمخوار در میخانه
دل ما پیر تر شد و کشید آه دل از ساقی میخانه
دلم مالامال از دلتنگیست دلتنگی دل تنگی بی تن تنهان و بی آرزو مرده و بی فرشته هیچ
بی عشق همچو سوزن در کاه چو پر در آسمان دل التیم ندارد جانم دگر طاقت دوری ز هجر ندارد قلب
در پی کدامین راه نجات میگردد نمی دانم شاید دگر دل دل نیست شاید سعید سعید نیست .
نوشته شده توسط سعید در جمعه سیزدهم دی 1387 ساعت 14:57 موضوع | لینک ثابت
حرفی برای گفتن نیست . جایی برای ماندن نیست
نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 ساعت 10:54 موضوع | لینک ثابت
هیچی مثل شب لب ساحل نمنم بارون دل گرفته دفتر خیس صدای موج و نگهبانی که دادمیزنه آقا جلو نرو حال نمیده . آواره دل تنگیات و تنهایی رو با اشک روی آغوش دریا خالی کنی .میدونم مردا گریه نمیکنند ولی درون قلبشون یه دریاست که همه غمشون رو میریزن اونتو. و اما بعد...
بر لب دریا نشستم تنها نور نورافکنی که اونجا بود تو شب دریا رو نمایان میکرد .موجها بلند تر و پر صدا تر به ساحل غم قلب من میخوردند . و درون دلم آه میکشیدن که ساحل غم دل در اغوش بگیر رنج درون مرا صدای تنهایی تو بگوش میرسد سعید که فریاد میزنی تا به کی و جواب دریا فقط سکوت است .صبح و ظاهر شاد کودکان در آب قیل وقال میکنند تنها به آب میزنم سوار قایق اندوه دل را به دور دست میزنم شنا میکنم و غوطه ور در آب رو به آسمان .
گوش در آب دریا کن تا بشنوی صدای سکوت را صدای آه دل سوز ناک را بشنو که پی در بی فریاد میزند تو تنهایی. اشک ریختن در آب چه جالب است که غم خود را در دریای بیکران میرزی و رو به آسمان و غوطه ور در آب و تنهای تنها درد دل خود را به تنهایی به سکوت دریا میگویی گه چه سنگ صبوری است غم وسکوت دریا اضطراب و بی کسی وفریاد دل خسته و دل زخمی و دل تنهای سعید را از سکوت مات زیر آب بشنو
خورشید غم . اندوه زرد رنگ خود را به شب دریا میدهد و شب دوباره با آه سوزناک دل همراه میشود .
شب و شب و شب

نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 ساعت 18:49 موضوع | لینک ثابت
دیشب وقتی داشتم قدم میزدم .حالم خوب بود و داشتم به هیچی فکر
میکردم که یک دفه برق خیابون خاموش شد . همه جا تاریک شد .اول گفتم چه بد شد الان میخورم زمین . بعد حس تنها بودن تو خیابون بهم دست داد. بعد یادم افتاد ای پسر کجای کاری تو سعید تنهایی تو زندگی
تنهایی که توخیابون تاریک که چیزی نیست .۵ دقیقه بعد یادم اومد که میخواستم کجا برم ولی انقدر تو غم تنهایی خودم بودم که یه کوچه رو
اشتباه رفتم . شب چه آرامش عجیبی داره .دیدی؟ من که ئوست دارم تا
صبح قدم بزنم .دست نوشته ی خوبی از غم تنهاییم با یه شعر خوب ناب
به زهنم رسید ولی افسوس که دفترچم پیشم نبود .
بی زار از نور و همنوا با تارکی گذر میکردم .
هم خو با غم تنهایی سر به پایین دل پر از آه .
گربه ی شهر هم کسی را دارد و تنها نیست .
شب و تاریکی اندوه دلم بی ما نیست .
در شب تاریک میکشم آه که بیداد از غم .
قلبم پاره پاره شد و هر تکه روی زمین افتاده .

نوشته شده توسط سعید در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت 21:50 موضوع | لینک ثابت
بوی نم باران پاییزی را حس میکنی
صدای خسته ی برگ درختان را میشنوی که ناله سر میدهند
باد پاییز امده و صدای برگها در آمده که ای باد کمی کذار ما بر شاخه بمانیم
ولی زمان در گذر است .برگها تک تک بر زمین می افتند و زرد میشوند .
حال زمانی است که درخت سبز و با نشاط از دست دادن قسمتی از وجودش را میبیند
درخت تنها میماند بدون برگ بدون صدا
ای پاییز و ای باد پاییزی دلم پر غصه است
وتوان مقابله با تو را ندارد
که منهم همانند درخت در آخر تنهام
تو نغمه ی زمستانی وتو زرد رنگی همانند رنگ غم من
دلم مملو از اندوه است که مانند برگ درختان آه میگشد
ای عمر تو گذر کردی و زمان رفت ولی سعید تنهاست هنوز
قلم بدست تنهایی خود را مینویسی با گذشت فصول تو تنهایی هنوز

نوشته شده توسط سعید در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 ساعت 14:29 موضوع | لینک ثابت
آخرین سلام را در آینه ای که شکسته بود و صورتم را تکه تکه کرده بود گفتم
ولی جواب آن دیر شده .آینه شکست و صورت من محو شد .
دل ندای یار سر داد که فریاد برس بر این دل که با آینه شکست .بر این غم که آمد با شکست آینه.
ندای دل حزین من جز آه و فقان و دوریه یار نداشته بود .که تنهایی من جز تنهای دگر است.
و سرنوشت من بر آب شناور است . ودرونم از فریاد خشم مملو .و دل خسته روزهای باقی مانده
و روح ناتوان از حمل جسم خاکی .
من تنهای دوران جوانی و تنهای سلام آینه و تنهای سر بر زانو گذاشته ام که خود را پیدا نمیکنم .
اگر قرار بود در آینه کسی نگاه نکند . آینه ارزشی نداشت فقط یک شیشه بود .
سبب دل غمگین من تنهاییست همانند تک درخت وسط صحراییست
نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 21:39 موضوع | لینک ثابت
واژه ی تنهایی چه زیباست ای دل
دل تنهای سعید در پی کیست ای دل
نم نم بارون میاد ونم نم دل من ناراحت.نم نم بارون میاد و اشک های من همراهیش میکنند . به تنهایی فکر کردن به تاریکی به امیدی که مثل یه نقطهی نور تو تاریکی محو میشه .مثل یه سراب تنهایی که وقتی میرسی میبینی سراب نیست بلکه واقعیت داره .
لحظهی خوش رو که با دوستانم از دست نمیدم ولی تنهایی من همیشه با من است .
نوشتن تنها کاری هست که میتونم انجام بدم تا دلم خالی شه . .
اگه ننویسم بغض میترکه و بهار چشمان من رو به راحتی میشه دید .
خواب که هستم خیلی راحتم چون اولین جایی هست که سیاه و تاریک است ولی غمی توش وجود نداره
حسین پناهی (خدایش رحمت کند
((شب در چشمان من است به سیاهی چشمانم نگاه کن
روز در چشمان من است به سپیدی چشمانم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است به چشمانم نگاه کن
پلک گر فرو بندم جهانی به ظلمات فرو خواهد رفت))
نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 11:34 موضوع | لینک ثابت
حال تنهایی من شعر رسوایی من
چهره شادانم دل پر غصه ی من
دوستان میخندند از لبخند ظاهر من
همه هستند و شاد اند در لحظه ی بودن من
شب تنها میداند حال تنهای غم من
گوش کن ای دوست این است حال هروز من
تا به کی باشد جدا ظاهر و باطن من
ای ظاهر شاد باطن خستهی من
خدایا میدانی این حال باطن من
نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 14:14 موضوع | لینک ثابت
روز و شب چیبست ؟
روز وقتی خورشد هست .شب وقتی خورشید نیست
من شب را دوست دارم
تاریک است و من در تاریکی تنها مینویسم
همه خوابند ولی من از لحظهی خواب زندگی مینویسم
وقت شب را به خواب نمی گذرانم
در شب تاریک ما ///// نیست کس غم خوار ما
وقتی هوا تاریک میشه و شب میرسه به یه جای تاریک نگاه کن
سعید چیزی میبینی ؟ دقت میگنم تو تاریکی بی کسی خیره شده به من و به من میگه همیشه با تو ام
از آه کشیدن خسته شدم .آخه این قلم کاغذ فقط میدونه غم منو
.jpg)
نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 14:0 موضوع | لینک ثابت
افشای حقیقت سخت است این دلم سراسر تنگ است
مدتی هست ندیدم رخ او را دلم بیتاب تا ببینم رخ او را
دوست داشتنش را دوست دارم من برای خودم فرشته ای دارم
متین. سنگین با وقار است مهریان و زیبا . بی همتا است
دانستن اصفات سخت نبود رفتارت بیانگر اینها بود
بیا فرشته کنار دل تنهایم که بی تو زنگی نمی پیمایم (سعید)
نوشته شده توسط سعید در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 14:0 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

این وبلاگ تشکیل شده از اشعار و احساسات درون . به همدیگر احترام بگذاریم
فهرست اصلی
دوستان
عسل دختری از جنس تنهایی
موبایل -بازی- برنانه (همه چیز این تو پیدا میشه )
غریبه
دست نوشته های زندگی
عطر تنهایی
دل آرام
پرنده
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
دی 1378
طراح قالب
POWERED BY